یادگار

باز کردن قفل آیفون و عوارض آن

اینقدر مطلب قبلیم مایوس کننده بود انگار که خودم شرمنده شدم.. اصلا موضوع رو فعلا فراموش کنید بعدا مفصل خدمتتون می گم که چه به سرم اومده.. الان یعنی مثلا خواستم یه چیز مفرحی بگم دور هم خوش باشیم باز می بینم یه کمی غر و لند توشه.. ولی چاره ای نیست ... جریان از این قراره که بنده یک عدد آیفون تری جی اس از دو سال پیش دارم که هم دو سال که پیش که اومدم ایران و هم این یک ماه پیش در ایران ازش استفاده کردم... و همونطور که می دونید این موبایلها به نحوی برای سیم کارتهای اینجا قفل هستند و وقتی می خواهی سیم کارت ایران رو روش بندازی باید قفلش را به صورت نرم افزاری باز کنی... خلاصه دردسرتون ندم که این موبایل دوبار تا حالا قفلش شکسته شده و هر بار بعد از اینکه برگشتم دوباره " آپ دیتش" کردم و به حالت قبل برگشت.. این بار این گوشی رفتارهای عجیب و غریبی از خودش نشون می داد که نشون می داد از این تغییرات زیاد خوشحال نیست تا بالاخره دیروز تصمیم گرفتم یک بار دیگه آپ دیتش کنم بلکه درست بشه و زد و دیگه بالا نیومد!! در اینجور موارد شما با دو تا شرکت طرفین.. یکی شرکتی که ازش خط تلفن رو گرفتین و دیگه اون شرکت فخیمه " اپل" ... شرکت تلفنم که بنده های خدا تنها کاری که می تونستند بکنند تعویض سیم کارتم بود که اثری نبخشید و  وقتی با اپل تماس گرفتم اونها تلفنی بهم گفتند که موبایلم رو به کامپیوتر وصل کنم و سریال نامبر موبایلم رو پرسیدند و خلاصه از راه دور در مقابل چشمان حیرت زده بنده روی موبایل من کار می کردند!!  البته در تمام مدتی که اونها تلاش می کردند من به طور مرموزانه ای علت اصلی این اتفاقات که همانا "آن لاک " کردن این موبایل بیچاره بود رو از اپل مخفی کردم... خلاصه بعد از دو سه ساعت کار روی موبایل من اپل به این نتیجه رسید که این گوشی گوشی بشو نیست و باید یه گوشی نو به صورت مجانی برای من بفرستد.. البته قبل از اون یه جعبه که هزینه پست اون پرداخت شده برایم می فرستند و موبایل خودم رو براشون می فرستم و اونها گوشی جدید برام می فرستند... حالا به نظرتون موبایل قدیمیو ببینند ممکنه پی به دسته گلی که به آب داده ام و باعث این خرابی شده ام بشوند ؟ یک هفته دیگه خبرشو بهتون می دم...

اینم عکس گوشیم که از نت گرفتم ...

نویسنده : مریم : ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ دی ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

هم زبانی نیست تا بر گویمش راز این اندوه وحشت بار خویش*

ایران که هستی اسم و رسم آدم؛ شغل یا تحصیلات آدم؛ فرض کن خانواده و ننه بابای آدم حتی جایی که خونه داری یا ماشینی که سوار میشی برات یه جور کلاس میاره ... یعنی در خیلی موارد تو بدون اینکه خودت کار آنچنانی کرده باشی میفتی تو  یک موقعیت اجتماعی ... حالا وقتی که از وطن گل و بلبل دور میشی می بینی در یه جایی افتادی که حتی اسم کشورتو نمی دونند و براشون مهم هم نیست که بدونند.. هر چی هم  سر این موضوع تعصب داشته باشی باز هم بین تو و عربها تفاوتی قائل نیستند ...به خودشون زحمت نمی دن اسمتو درست تلفظ کنند و تو نمی تونی هی بهشون یادآوری کنی من از کجا اومدم.. ننه بابای من فلانی ها هستند یا در محل کارم به من از " خانم مهندس" کمتر نمی گفتند!  شاید اینجا آدم با واقعیت وجود خودش روبرو می شود.. با آنچه واقعا هست .. شاید این است که مهاجرت درد دارد.. می خواهی که با آنچه که واقعا "هستی" دوباره خودت را بالا بکشی و برسی به اون نقطه ای که راضیت کند... حالا چرا اینها رو گفتم؟ اصلا از حال من می خواهید بدونید؟  فعلا من در یک مرحله برزخی هستم.. زمانی که هیچ برنامه ای برای آینده ام نمی تونم داشته باشم و شده ام یه آدم بیخودی از دید خودم! اصلا بزارین تو پست بعدی براتون کامل از حال و روزم بگم.. می دونید که فعلا عادت به نوشتن ده خط بیشتر رو ندارم...

* فروغ

بعدا نوشت: اوضاعم به بدی عنوان این پست نیست ها!!  نمی دونم این شعر فروغ چرا یهویی به فکرم رسید و نوشتمش برای عنوان... نگران نباشید

یک روز بعد نوشت: یک نظر خصوصی خیلی قشنگ برام اومده حیفم اومد شما نخونید ( عزیز دل برادر آخه چرا خصوصی می نویسی که نتونم جواب بدم:) 

"وقتی که یک درخت که توی خاکش ریشه دوانده از خاک بکشیش بیرون هرچه هم با دقت ولی آخرش یکم از ریشه اش توی خاک می مونه . هر چقدر اون خاک آفت زده و کم آب هم باشه ولی ریشه ها جای خودشون را پیدا کردن. بعد درخت را توی یک خاک سالم و پر آب  قرار میدی . هر چقدر هم که جایش خوب باشه تا میاد دوباره ریشه بدواند ؛ یکم طول میکشه و احتمالا چندتا برگ و شاخه هم ازش خشک میشه ؛ چه برسه به اینکه بخواد میوه هم بدهد . ولی اگه دوام آورد میتونه توی اون خاک مستعد بهتر از قبل رشد کنه و میوه بده ؛ هر چند که حلقه های رشد سالیانه درخت  در سالهای بی آبی و بی ریشه ای در دل کنده درخت  ؛ نازک تر  خواهند ماند.."

نویسنده : مریم : ٦:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ دی ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

پراکنده هایی برای دست گرمی

دوستان نازنینم عزیزان من.. اگه حالا که بعد از نود و بوقی  اومده ام چیزی بنویسم منتظر متن پرباری از اینجانب هستید باید خدمتتون عرض کنم همین حالا صفحه رو ببندید تا بیشتر از این شرمنده نشم ... یکی از دوستان می گفت این همون مریمه که از سنگ و برف و مرغابی در خونه هم دلش می خواست بنویسه؟ شاید آره و شاید هم نه... تصویرهای پراکنده زیادی تو ذهنم هست که دلم می خواد بنویسمشون.. از مسافرت ایران.. اونجایی که دوستی داشت می گفت " بعد از سالها دیدمش .. اتفاقی دیدمش .. توی خیابون ...و اون لحظه با اینکه وسط تابستون بود برای من شد زمستون ..یخ کردم و لرزیدم " و من التماس کنان می گفتم توروخدا آخرشو بگو ...تصویری از وقتی برگشتم به اینجا.. کنسرت داریوش و فرامرز اصلانی  اون حس غریبی که وجودم را گرفت آنجا که می خواندند:  "برای اون یه وجب خاک همه دنیامونو دادیم....ما برای بوی گندم همه چیزمونو دادیم" تصاویری از جشنهای سال نو میلادی و اینکه باز هم برای چندمین بار بیام بگویم هنوز هم ما غریبیم...

نویسنده : مریم : ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ دی ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

 

نمی دونم چقدر وقته که دیگه اینجا چیزی ننوشتم... خیلی از شما دور شدم.. الان دیگه پشتم باد خورده و برام نوشتن سخت شده و تنبل شدم ...از حال من بخواهید خوبم.. ایران هم رفتم و برگشتم . وبلاگ نوشتن همیشه برای خودم یک علامت سوال بود.. برای چی این کار رو می کنم؟ فکر می کنم نوشتن در درجه اول پر کردن تنهایی های آدم  و بعد بنا به سلیقه مخاطب آدم کشیده میشه به نوشتن چیزهایی که بیشتر جنبه اطلاعاتی داشته باشه و به درد مردم بخوره.. یعنی از خواست خودت کشیده میشی به طرف خواست دیگران... چیزهایی می نویسی که شاید خودت نخواهی چیزهایی که دیگران می خواهند بخوانند و این سیکل ادامه پیدا می کنه... به هر حال نوشتن رو وقتی برای ابراز آنچه که فکر یا احساس می کنم دوست دارم گرچه چندان مهارتی در آن ندارم... اصلا چرا این چیزها رو نوشتم؟ برای توجیه اینهمه نبودنم؟ راستی شما حالتون چطوره؟ ممنونم از اینهمه اظهار لطف و کامنت هاتون در این مدت.. باید بگم دلم براتون تنگ شده

نویسنده : مریم : ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

همکارهای من

ایران که بودیم آقایی از آشنایانمون داشتیم که خانمش خیلی بهش "مشکوک" بود! خانم به موبایل شوهرش که زنگ می زد و مثلا آقاهه می گفت دارم رانندگی می کنم خانمه می گفت بوق بزن تا مطمئن بشم تو ماشینی!! همیشه شک داشت نکنه آقاهه جایی با خانم دیگه ای باشه! و اینم بگم که آقاهه همیشه خدا در حال شیطونی و زیر آبی رفتن بود ...حالا این موضوع رو داشته باشین تا در اینجا که فکر می کنی این چیزها رو نباید ببینی من امروز همچه چیزی دیدم... ما یه پسره کانادایی همکارمونه به اسم مایکل... امروز یه کاری تو شرکت پیش اومد و همه مجبور شدند بیشتر بمونند. دوست دختر مایکل زنگ زد بهش و اینم گفت که کار دارم و شرکتم.. دختره انگار باور نکرد و یهو دیدیم مایکل با حالت عصبانی اومده و میگه بیایین بهش بگین من اینجا با شماهام! و ما سه چهار نفری به صورت گروه کر نامنظم به دوست دختر مایکل اعلام حضور کردیم و تا شب به این موضوع خندیدیم:)))

اصلا این روزها دارم فکر می کنم دارم از این شرکت میرم و یه ذره از همکارام برای شما نگفتم!!! اگه برم بعد یادم بره چی؟ تو گروهی که کار می کنیم دو تا دختر کانادایی (کانتسا و اشلی) هستند وای وای مسلمون نشنوه کافر نبینه!  اینقدرررر حرف می زنند و اینقدررر ریسس مابانه رفتار می کنند که کفر همه رو درآورده اند... و همش هم در حال توطئه و زیر آب زنی هستند.. مثلا در واحد دیگه ای یه آقای هندی مدیره و اینا برای اون از اینور می زنند! یه روز دیدم برای رییس بالاتر نشسته اند و جفتی دارند نامه می نویسند که اون هندیه صلاحیت نداره! زبانش خوب نیست یا ارتباطاتش ضعیفه و کامپیوتر بلد نیست!! فکر کنید از این واحد برای رییس یه جای دیگه!! فکم داشت می خورد به زمین!!  تو گروه ما یه دختر ژاپنی (به اسم می هو) هم هست که بینهایت سخت کوش و پرکار و دقیقه . از اونجایی که اونم خارجیه ما با هم می جوشیم و هر روز سر موضوعات مختلف کلی با هم می خندیم:))) یه آقای پاکستانی هم هست - به اسم نگار- که خیلی سر به هواست و کلا همه چیز یادش میره ولی آدم خوبیه و بدجنسی نداره.. مایکل هم که اون بالا گفتم رییسه و پسر خوبیه و ارتباط خوبی با من و می هو داره ... ارتباطات تقریبا پیچیده است.. همه حتی مایکل کاری نمی کنند که آتویی دست دو تا دختر کاناداییه بدن... حرفها و شایعات هم خیلی زود در شرکت منتقل میشه و از این نظر زیاد فرقی با ایران نداره..کلا برای کار ما خیلی روی مسائل ایمنی تاکید می شه.. هرروز قبل از اینکه کار روزانه شروع بشه یه جلسه به اسم Tool Box داریم.. در این جلسه روزانه یک مورد ایمنی گفته و بحث میشه هر کی هرچی به نظرش میاد می گه . مقررات ایمنی شرکت خیلی خیلی سختگیرانه است...راستش خیلییی خوابم میاد و اصلا این پست یه خورده بی سر و ته شد از کجا گفتم و به کجا رسید. 

پ. ن :  کامنتهای پست قبلی رو هنوز جواب ندادم ولی واقعیتش دلم تنگ میشه و دوست دارم  ازتون خبری بگیرم و برای این چاره ای ندارم جز اینکه بیام یه چیزی سر هم کنم و بنویسم...

نویسنده : مریم : ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

کو دلم کو دلی که برد و نداد

خیلی سال قبل وقتی بچه کوچیکی بودم در تابستان سال پنجاه و هفت با پدر و مادرم و خانواده عمویم و  خانواده یکی دیگر از اقوام پدریم به مسافرت دور و درازی رفتیم.. یادمه اون سال شش استان ایران را گشتیم.. کلی جاها رفتیم با سه تا ماشین هیلمن! خاطرات اون سفر شاید جزو شادترین خاطرات بچگی من باشه.. شهرهای شمالی.. کنار دریا ..انزلی و آستارا..گردنه حیران... اردبیل..ارومیه (رضاییه).. تبریز... شنا در دریاچه ارومیه رو یادم نمی ره.. سوختن همه جایمان و شناور شدن در آب دریاچه به خاطر نمک زیادش... وقتی از آب بیرون می آمدیم روی چشممان خیار می گذاشتند که چشممان نسوزه..

چند روزی ارومیه (رضاییه) ماندیم ویک روز خواستیم سوار قایق تفریحی روی دریاچه بشیم. کنار اسکله ای ایستادیم و کشتی بزرگی در حال حرکت بود.. یادم نیست پدرم یا عمویم دوان دوان رفت و با بلیط برای همه برگشت و ما همگی به سرعت سوار کشتی شدیم با این تصور که این یک کشتی تفریحی است..غافل از اینکه کشتی اون بندر را به قصد جزیره مسکونی "اسلامی" ترک می کند و تا فردا صبح هم از آن جزیره به ارومیه بر نمی گردد.. وقتی سوار شدیم و کمی از ساحل دور شدیم تازه فهمیدیم که ما مجبور خواهیم بود شب رو در اون جزیره بمونیم... آنچه یادم میاد اینه که کشتی بسیاااار بزرگی با رستوران و بوفه بود... حتی یادمه خیلی ها در بین راه دریا زده شدند اینقدر دریاچه رضاییه موج داشت!! یادمه چند ساعت  روی آب بودیم تا به آن جزیره رسیدیم... پرنده های آبی که همراه کشتی می آمدند و دریایی که موجهای بزرگی داشت رو خوب یادمه..در آن جزیره هیچ هتل و مسافرخانه ای نبود و ما شب را در خانه ناخدای کشتی ماندیم و حتی " املتی" که زن ناخدا برای این سیل مهمان ناخوانده درست کرد هم یادمه!... الان باورم نیست آن دریای بزرگی که روزی کشتی های بزرگی روی آن در رفت و آمد بودند در شرف خشک شدن باشد!! صدها جزیره دریاچه ارومیه الان به هم وصل شده اند و تبدیل به شوره زاری شده اند آیا؟ یعنی چه بر سر اینهمه آب آمده؟

پ.ن اول: گلهایم را یادتونه که خشک شده بودند؟ معجزه ای رخ داد..دو روز پیش معجزه شد.. گل خیلی قشنگی که پیازش را قبلا کاشته بودم شکفته.. خیلی دوستش دارم اینجور نمی تونید باور کنید باید عکسشو ببینید. خدایا ممنونم که گاهی حواست به من هست.. درست وقتی که می بینی خیلی غصه می خورم شادم می کنی.. 

پ.ن. دوم: امروز تلفنی از یک شرکت خیلی خوب برای یک کار داشتم! فردا می خوام برم مصاحبه... روزمه ام رو از قبل داشتند.. خدایا بازم ممنونم که حواست به من هست...

پ.ن.سوم: کاسنی می گوید: همه آنان که می گویند ماه را دیده اند سخنشان جز گزافه نیست مگر اینکه تورا دیده باشند.. حرفهای کاسنی را همیشه دوست داشته ام این یکی را هم...

پ.ن.چهارم: امیر حسام فایل صدای منو و بقیه رو تو وبلاگش گذاشته.

این شعر فروغ رو دوست داشتم.

ادامه مطلب
نویسنده : مریم : ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی گشایی...- داستان مهاجرت قسمت آخر

داستان مهاجرت رو تا اونجا گفتم که بعد از مصاحبه سفارت که در سوریه داشتیم چندین ماه به انتظار برگه های مدیکال ماندیم ولی خبری نشد تا اینکه در پی ایمیلی که به سفارت زدم متوجه شدم که ایشان برگه های مدیکال را فرستاده اند ولی به دست ما نرسیده و آنها هم عدم ارسال جواب مدیکال از طرف ما را به منزله انصراف تلقی کرده اند...

شاید خدا نمی خواست ما به اینجا برسیم شاید دلش نمی آمد که اینهمه غربت بکشیم.. شاید!!  این را می گویم چون تقریبا در همه مراحل مهاجرت به مشکل برخوردیم... آن زمان که برگه های مدیکال ما در پست گم شده بود همزمان بود با ارسال کارتهای سوخت ماشینها در ایران و من همین موضوع را در ایمیلی به سفارت توضیح دادم.. در ایمیلم توضیح دادم که چند ماه است در ایران کارتهای سوخت مربوط به بیش از "پانزده میلیون اتومبیل" داره توزیع میشه و مسلما پست ایران این مدت وضعیت خوبی ندارد و به احتمال زیاد در این شلوغی پست برگه های مدیکال ما گم شده!!   چند روز بعد ایمیلی از سفارت به دستم رسید که موضوع را پذیرفته اند و فقط خواسته بودند عکسهای جدید برای صدور مجدد برگه های مدیکال برایشان ارسال کنیم.. با خوشحالی عکسهای جدید را فرستادیم و چندی بعد مدیکال به دستمان رسید.. به سرعت به مطب یکی از دکترهای معتمد رفتیم و ایشان هم مارا برای آزمایشات مربوطه فرستادند ولی باز هم تقدیر در این بود که مشکل دیگری سر راه ما سبز شود... نتیجه آزمایشات خوب نبود!  در نتیجه آزمایشات شوهرم مشکلی دیده شد! دکتر با دیدن آن نتیجه ها  آزمایش را تکرار کرد ولی نتیجه همان بود! سونوگرافی و آزمایشات دیگه و بالاخره کار به بیهوشی کامل و عمل جراحی رسید! در نهایت با وجود آن عمل جراحی به این نتیجه رسیدند که این یک مورد نادر مادرزادی و البته بی خطری است که کاریش هم نمیشه کرد ...موضوعی که اگر آزمایشات مدیکال نبود شاید هرگز متوجه نمی شدیم ... از وقتی دکتر نتیجه های مدیکال را با وجود همان مشکل فرستاد تا وقتی که برای ویزا از طرف سفارت با من تماس گرفتند در شک و تردید بودیم که مبادا به خاطر این مورد پذیرفته نشویم...

هم زمان با این قضایا شوهر جان که به دنبال کاری در کانادا می گشت به جای کانادا کاری در امارات و لیبی پیدا کرد .. با وجود اینکه قصد کانادا را داشتیم این موقعیت خوبی برای تجربه کاری در خارج از ایران بود.. در طول چندین ماه بعد شوهر جان در دبی و لیبی تشریف داشتند و در نتیجه همه کارهای مربوط به جمع کردن وسایل و اجاره خانه و فروش ماشین به عهده مریمی افتاد که تا آن موقع تجربه این جور کارها را نداشت.. ولی به هر حال همه چیز جمع و جور شد و شوهر جان در یک هفته آخر اقامتمان در ایران آمد و در پی خداحافظی با اقوام و دوستان در یازدهم تیر ماه سال هشتاد و هفت به تنهایی و بدون آنکه حتی یک نفر را داشته باشیم که به خاطرمان به فرودگاه بیاید با تمام زندگیمان که در چند چمدان خلاصه شده بود به طرف سرزمینی پرواز کردیم که نمی دانستیم با ما چقدر مهربان خواهد بود و بر ما چه خواهد گذشت....

پانویس: بعد از مسافرت تورنتو و آن همه شلوغ پلوغی حضور در کلاس آواز برایم خیلی آرامش بخش بود .. ولی نمی دونم چرا اینقدر دل نازک شده ام.. با این تصنیف هزار بار گریه کرده ام از دیروز تا حالا... لینک صدای خانم معلممان را می گذارم... شاید دفعه دیگه صدای خودم رو بگذارم.

شبی که آوای نی تو شنیدم

چو آهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم

نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی

از آن  بهشت پنهان دری نمی گشایی....

http://www.4shared.com/folder/0Q6jP53y/_online.html

نویسنده : مریم : ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ شهریور ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

تورنتو نامه

از اول شعار وبلاگ  من این بود " اگرچیزی به دلم بنشیند با دیگران تقسیمش می‌کنم. آخر در میان این همه زشتی، چه خوب است وقت بشود هر چند روزی یک بار، هر آن‌چه چنگی به دل زده است را آدم جایی بگذارد برای پیشکش"  ولی نشد! مثل خیلی حرفهای دیگه ام نتونستم  پاش وایسم.. خیلی وقتها غر زدم و غر زدم.. شکایت کردم و اشک ریختم... الان هم که می خوام از مسافرت تورنتو بگم یه جور غر زدنه.. من از اینجا رفتم و یک هفته بچه هایم رو در تورنتو دیدم و باز تنها برگشتم . باید بگم مسافرت عجیبی بود همه چیز توش داشت! تولد  نی نی.. دیدار دوست قدیمی.. دیدار دوست وبلاگی و هرگز ندیده... قهر .. آشتی! یه کمی بهم سخت گذشت ولی  بگذارید از جاهای خوبش بگم بعد آخرش یه کمی بزنم به صحرای کربلا... اتفاقات خوب مسافرتم دیدن رضا و سان شاین عزیز  و لاله نازنین و دوستان دوره لیسانسم که مقیم تورنتو هستند و دیدار خانواده و تولد بچه برادر کوچکترم بود... اول از دیدن دوستان وبلاگی بگم که خیلی عالیه... دوستان قدیمی هم خوب بودند ولی اینقدر که آدم با با دوستان نتی راحته و دوستشون داره با دوستای قدیمی اینطوری نیست. گرد همایی با بچه های دانشگاه یه خورده یخ بود.. هیچ کس هیچی یادش نمیومد و کلا با هم غریبه بودیم.

می تونم اتفاقات سخت مسافرتم رو به سه قسمت تقسیم کنم: اول اتفاقات در هنگام رفتن... دوم اتفاقات مدتی که تورنتو بودم.. سوم اتفاقات موقع بازگشت! تیتر وار میگم بدونید چه بر سر مریم یادگار بیچاره اومد:

1- موقع رفت تا هفت شب مجبور شدم سر کار بمونم اومدم خونه و با عجله تاکسی گرفتم و رفتم فرودگاهکه به پروازم که ساعت نه شب بود برسم.. ولی پرواز به خاطر "رعد و برق"  بعد از چند ساعت معطلی در فرودگاه کنسل شد و افتاد فردا صبحش و من اون شب برگشتم خونه  و اینجوری کلا یه روزم توی راه تلف شد.

2- تورنتو که رسیدم دیدم به به!!! همه با هم قهرند! این برادر با اون برادر قهر! خانمهاشون با هم قهر! خانم پدرم هم نقش آتش بیار معرکه رو به خوبی ایفا می کنه! از این به اون خبر میاره از اون به این! واقعیتش خیلی برام تلخ بود.. کلی تو این کشمکش ها بودم.. یه روز احساس کردم قلبم می خواد وایسه اینقدر ناراحت شدم:((

3- آخر ماجرا از همه جالب تر بود: ساعت پرواز برگشتمو اشتباه کردم! یعنی واقعا صد رحمت به آی کیوی شتر مرغ! اومدم فرودگاه یارو یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد که نگو! ولی در کل با وجود اینکه خودم خیلی از این اشتباهم ناراحت شدم اتفاق خاصی نیفتاد.. پروازمو عوض کردند فقط توفقی که در کلگری داشتم تا هواپیما رو عوض کنم به فورت مک بیام طولانی شد و دیشب رو خلاصه همش تو فرودگاه کلگری بودم.. بعد هم رسیدم فورت مک دیدم چمدونم نیومد! یعنی واقعا رو به خدا کردم گفتم خدا؟؟؟ میشه بسه؟ دیگه از همون فرودگاه به سرعت رفتم سر کار و حوالی ظهر از فرودگاه زنگ زدند که چمدونت با پرواز بعدی رسیده میای بگیری یا برات بفرستیم.. الان رفتم گرفتمش و اونها هم صد دلار بهم کردیت دادند که اگه باز زبونم لال خواستم بلیط هواپیما از این شرکت هواپیمایی بگیرم ازش می تونم استفاده کنم...

خلاصه این بود شرح سفر من.. می خوام ادامه داستان مهاجرت رو تو پست بعدی خیلی سریع و ام پی تری بگم که نصفه نمونه...

یه سوال؟ چرا همه وبلاگهایی که من دوست دارم دارند یکی یکی خداحافظی می کنند؟ یعنی به نظر شما در ادامه همون شوخی های خداست؟ 

دل نوشت: مطلب بالا رو الان باز خوانی کردم دیدم فوق العاده نامفهوم نوشته ام.. می دونم اینقدر باهوشید که متوجه میشین .. مثلا زیاد توضیح ندادم که بچه هایم و شوهر و مادر شوهر جان هم تورنتو اومده بودند و یا اینکه برای بار دوم عمه شده ام ...بگذارید به حساب خیلی خسته بودنم...  دلم براتون تنگ شده.. این مسافرت حال منو بهتر نکرد:((

اینم دختر کوچیک من و نی نی

نویسنده : مریم : ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد